تبليغاتX
واپسین دغدغه
دل نوشته
واژه ای که هر روز صعوبت بیشتری می یابد

این روزها دیگر دنبال یک راه دم دست نیستم

می دانم که دیگر از ما این حرف ها گذشته

قسه ما و سوال های سخت و زندگی و پاسخ های سهل مذهب یک مسیر تکراری امیدواری که مجال تنبلی را در نا خود آگاه من بر می انگیزد تمام شده 

من مانده ام و خروار اندیشه های انسان ها که حتی راه نزدیکی به آن را هم نمی دانم

خدا را شاکرم که دارم می فهمم تمام هنر من در زندگی در تمام ظول عمرم همین زندگی کردن است پیش از آن که مفعول هیچ فعل دیگری قرار بگیری جمله ای که در آن دیگر زندگی فاعل است

من با تمام تلاش و کارهایی که در پی راهی به رهایی انجام دادم دیدم که راه ها زیاد است اما اندیشه ی غالب آن ها یکی است ؛ دم و اهمیمت به آن

در این روزها نا خودآگاه می دوم و در این دویدنم افق نامحدودی از امیدی کم اما زندگی بخش وجود دارد

من می توانم به ای دست آورد بی نظیر طبیعت که همان ارده اقلی است بهترین پاسخ را دهم تا بتوانم کره ای از کره ها بکشایم

من باید راز در کشق راز هیستی با بزرگان علم سهیم باشم

من نام نیکو در اثر جاوید می دانم

و اثر جاوید را در هنر و علم

و هر دو این امور را در اراده و شادابی و جمع تمام حالت های خوش آدمی

خدایا هنوز هم به تو امیدوارم

نه از برای نعمت بقا بلکه نعمت فهم و اراده

اگرچه باور به فنا سخت است

ولی اگر گریزی نباشد لذت خویشاوندی با تک تک ذره های طبیعت را خواهم چشید

شاید روزی دیگر

کنار لب جویی

تکرار نام نامبارک فنا کنیم

خسته و تنها ولی امیدوار و پر اراده می تازم

تا بلکه زندگی پر از نایقینی را تحمل کنم

در پس سکوت من انلاشتی ار حرف ها نهفته است

می دانم که می توانم 

و با تمام وجود زندگی را دوست خواهم داشت

شاید فرصتی دیگر

و لذتی دوباره


+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 19:33  توسط مراد | 
تمام  وجودم را این فکر گرفته بود که اگر امروز آخرین روز زندگی باش  چه می کنم

از این همه افسانه که برای بقا و حیات و فنا و معنای زندگی ساخته بودم چه می شد

در همین افکار ناگاه  می گفتم حداقل یک روز را را آن طور که می خواهم سپری می کنم

با این که می دانم دروغ می گویم و در پس این حرف هم مصلحت اندیشی های بزرگ نهفته است اما خوب فکر می کنم سوال های اساسی من آن قدر بی جوال مانده اند که بیافرینمش

ای برترین از خیال و هم و فقط در یک تعریف خود متناقض می گنجی

 بزرگتر از ستودنی

سنخ روانی من اجتنال ناپذیر است

قدرت کنار آمدن با آن را بده

خدایا می خواهم همه ی لحضه ها خوش باشم

تنها تو را دارم که تو هم حتی در داشتن نمی گنجی

من تو را فقط حس می کنم که البته آن حس هم تنها به معنویتی که در آن امید و آرامش و شاید اخلاق باشد می انجامد

چه جالب که این بی مایگی اساسی ترین مایه های  آدمدمی است

به هر حال من باید به ریکرد حداقلی و ساعتی روی بیاورم

رویکردی در ان باید هر به رکورد که تا به حال نرسیده ام دست یابم

۸ ساعت در روز

نمی دانم

و نمی خواهم کس دیگری باشم

و مبانی ارزشی من در پس سنگر سکوت  من را از اعمال زیادی باز می دارد

به هر حال من هستم

سعی می کنم همیشه آرام باشم

زیاد به آینده نگران نباشم

وسواس قکری را با سکوت   و البته پذیرش خودم به این معنا که هستم و عطف توجه به نقاط دیگری چون از دست رقتن زمانن تنهاترین سرمایه درمان کنم

باید عجله کرد  و عاشقانه به کارها ادامه داد

من مثل هیچ کسی نیستم

لذا الگوی موفقیت من خودم هستم

و البته منکر تاثیر پذیری خودم از بیرون نمی شوم

پس ادامه می دهم

با آرامش

و البته توجه به تمام سیگنال های  معتبر

با تکیه بر این اصل که فکر اصلاحی در آرامش بیشتر اثر می کند

می دانم که نیاز به تمرین زیادی دارد اما حاصل شدنی است

و شدنی که من در تماشاخانه ی دکارتی خود به آن واقفم

والسلام

همین و بس

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 11:22  توسط مراد | 
شاید تمام شود

آنچه که داریم و با توهم و زندگی عاشقانه سپری می کنیم

واقعا در آستانه اتمام است

من که دیگر طاقت ندارم

می نویسم و با نوشتن به خود اصول جدید را القا می کنم

این که تامل فلسفی در مشاهدات روان شناسی سیمایی جدید به زندگی ما می بخشد

اینکه بدانیم ذات تغییر از کجا  شکل می گیرد

من می دانم و قطعا هم می نویسم تا با هر حرفی که هست به این نکته برسم

آغاز نویی در واقع بین بودن است

و واقع بینی یعنی پذیرش محدودیت های روانشناسانه انسان در شناخت

یعنی این که می دانی که نمی دانی

به آنچه می دانی یا درک می کنی پایبند باش

به آن که کارکرد را بیابی

در دریایی امید  خود را پرتاب کن

که این چیزی جز ایمان و زندگی دیدارانه نیست 

شادی و آرامش در پی امید خواهد آمد 

من با تمام وجود به تامل در معنای زندگی می پردازم

اما امری است که نمی توان با تمام وجود به آن پرداخت

بلکه با تمام وجود آن را درک می کنم و از کارکرد بی غمی در عین درک کامل غم بهرمند می شوم

شاید جمله ای شبیه این که هزار آفرین بر غم یار

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 10:10  توسط مراد | 
سلامی به گرمی همه ی توهم هایی که ساعت ها مرا مشغول می کند

مخلص کلام این که با ایمان زندگی شوری دیگر می یابد

در این سال ها من مانده ام خیل کارهای بی انتها

با یاد حق به تداوم راه می اندیشم

با ایمان کامل

هر چند که می دانم انتها را نمی دانم

ولی همین کارها را خوب و کامل انجام می دهم

ظرفیت خواست من لا یتنهایی است

پس بی خستگی ادامه می دهم

در  این زمان است که گویی کارهای گذشته هم رنگ دیگری به خود می گیرید

نه مایه عذاب وجدان بلکه مایه رهایی از اشتباهات گذشته

و دلهره های آینده نیز راهی برای رهایی و پر پرواز اندیشه ها و زندگی بی تفاوت است

گویا هر گاه مسئله معنا داری در زندگی مطرح می شود مسئله بی معنایی را هم با خود می آورد لذا با استعانت از معنا راه به دریای بی کران ایمان با فرض وهمی بودن ان شیرجه می زنیم

در این پرش که به وسعت کل زندگی آدمی است قطعا روابط استقرایی و حالات روحی همه از جنس زدگی می شود

شوق دانایی و انجام صحیح کار و تطوری که رنگ تکامل متناسب با عرف زمان به خود می گیرد اهم لذت های انسان می شود

دیگر همین

من چنین که می نمایانم

و البته سعی به نمودن حالتی هستم که هر روز بهتر از دیروز بشود

پایان

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 11:41  توسط مراد | 
راهی است پر از لحظه های بیم و آشوب

در این مسیر به کجا می رسیم نمی دانم

لابد این زندگی رنگی نو می خواهد

نمی دانم چرا و لی تا به حال آن چه که فکر می کرده ام هیچ کدام جامعه عمل به خود نپوشانده

در این میان حتی نوشتن هم رنگ دیگری به خود گرفته است

می خواستم خوب اندیشه  کنم

اما چه حاصل که کار به ناکجا رسید

من به  خاطر تمام رفتارها و حتی اشتباهاتم خودم شده ام 

پس نمی توانم از ان فاصله  بگیرم

و اصلا در نتیجه این تضادهاست که من حیات می یابم و امکان ابداع برایم فراهم می شود

سکوت به چه معناست

و این که  چرا من ساکت نیستم

سکوت به اندازه تمام عالم دانش می خواهد

تنها کسانی می توانند سکوت  کنند که به اندازه تمام مردم می توانند صحبت کنند

راستی که چه روزگاری شده    

من مانده ام  بار غم های تکراری

من مانده ام  تمام لحظه هایی که باید بماند 

من مانده ام   خرباری از اندیشه های  ناگهان که به من می گوید شهامت بودن در گرو دلداگی به تمام امور و شونات هستی است

خدایا می خواهمت چرا که تو مرا  آفریدی

فکرت هرزه گرد است

و روانم بیشتر کمال جو

و این که کمال را  در همه چیز حتی امور پست می خواهد عجیب است

اما به هر حال را بهتربهزیستی حال است

همین


+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 20:23  توسط مراد | 
صحبت از تمام لحظه های ناب بشری است

در آن جا که اضططراب ها رخت بر می بندند

می دانم که استرس و اضطراب شرط لازم بقا و زندگی سالم است ولی می دانم که جز اندیشه های خطا نمی توانم برانم 

راستی آخر این روزگار پر ادعا چه می شود

این کارهای ما که همه از بی مبنای به رذالت های بشری پناه می برم

اموری مثل ریا کاری و خود بزرگ بینی و توهم

خدایا گویا اگر به کفر به طاغوت پیدا کنم دیگر نمی توانم به تو برسم

عجب روزگار کافر سازی است

جمله کسانی که وقتی فکر می  کنند پوچ می شوند  

وهر گاه  عمل می کنند به سمت رذیلت ها پیش می روند

واقعا روزگار مسخره ای شده

اما این حالت  غم هایی که گویا عادت شده امان من را بریده است

ای یزرگوار کاش می توانستم راهی برای یافتن تو می یافتم تا بتوانم به اندیشه های بدتر پشت کنم

من می خوانمت ولی با دلی که گویا نیست 

در این روزگار فقط  من ماندم و جهلم و البته دلواپسی ها

را می روم و تو را می خوانم

راه زندگی از مسیر عمل درست می گذرد

و بی مینایی فرصت بی غصگی را به من نمی دهد

کاش می شد بی غمی را تمرین کرد

من با تمام وجودم بی غمی را می خواهم    ولی گویا ترک این عادت   سال ها به طول خواهد انجامید

من در اندیشه کارهایی هستم که بتوانم کمی این فضا را بر هم زنم

می دانم که می توانم

کافی است که بخواهم  

قطعا در هر کاری فقط به آن فکر می کنم

فکر های دیگر هرکدام سر جای خودشان

مهم تقویت چیزی که ا رده می خوانندش

هر چند  که ظاهری باشد

چرا که به وضوح تفاوت با ارادگان و بی ارادگان معلوم است

سکوت خوب

ولی نمی توان از آن چه که در ذهنم شکل گرفته گریزی داشته باشم( که بعضی ها به آن ویژگی های روانی می گوینند)

دیگه دارم زیاد می تویسم

اما این نوشتن هم برا خودش نعمت بزرگیه

تمامش کنم که دیگه بسه



+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 20:37  توسط مراد | 
من و اين همه تنهايي وحشت

خدايا باور نمي كنم كه چنين شده است

خسته و تنهايم

من تنها تو را داشتم كه كم كم از لغت نامه بشري حذف مي شوي

من مي مانم با باري از غم ها

باري از دل هايي كه در دل بودن خودشان هم شك كرده اند

نكند به راستي ما جز تحريكات الكتروشيميايي چيزي نباشيم . . .

بارها غبطه انسان هايي را خورده ام كه از نظر من متوهم اند و خود را به خواب زده اند و يا واقعا خوابند

نمي دانم چرا ولي به هر حال بايد با تمام وجود به اين نكته ام واقفم كه ممكن است كه آن ها چيزي ديده باشند كه من نديده ام

اي مهربان من با اين دل و ذهن درمانده از انباشت حرف هاي نو به سمت تو تكيه مي زنم

هر چند غير عقلاني اما باز هم مي خوانم تا مرا به سمت راست هدايت كني

در ايمان به تو چون غواصي كور تنها شبرجه زدن را آموخته ام

شايد اين دريا هم خشك باشد

ولي هر چه هست اين آخرين تير در تيردان من است

اي بزرگوار آن لحظه ها كه تو را مي بيتم بي اختيار به اوضاع امروزم خواهم خنديد

اميد مرا بي اميد مگذار


+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 14:11  توسط مراد | 
دلم باز به تمنای کارهای گذشته، افسوس های تکراری را پویش می کند.

من می خواهم با تمام وجود خالص باشم ولی همیشه راهی برای بر هم زدن این خیال واهی وجود دارد

اما ایمن بار چون می دانم می خواهم چه کنمن این طور نخواهد شد

با تمام وجد مشق تجلی را تکرار می کنم

من تنها تو را می خواهم

درونم آکنده از حالت های متفاوت است

از دیدن یک انسان تا التهاب با او بودن تا اغراف در حرف های ابتدایی و بسیاری از امور این چنینی

می خواستم که تنها تو را بخوانم ولی حسادت ندانشتن مه رویان و مه سیرتان نمی گذارد

در کمترین معنا مرا به وادی عقده های سرکوب شده می کشاند

خدایا خودت پناهم ده که جز تو کسی را ندارم


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 19:34  توسط مراد | 
فصل، فصل اضطراب و نگرانی برای انسان هایی است که می خواهند نگاه خود را به مسائل زنده و سالم نگاه دادرند

یاس و ناامیدی همه جا را فراگرفته و انتظار فرج همه را خسته کرده است

من هم یکه و تنها در این سالها بدون یاور و همراه در مسیر زندگی می دونم

می دانم که بسیاری از آدم ها آنچه دارند را یک شبه به دست بیاورده اند که من بتوانم یک شبه همه آن ها را کسب کنم

اما نمی دانم که چرا این دل ما عادت پویش عادت های تکراری را کنار نمی گذارد

با تمام وجود هم که بدانم من همینم که هستم باز هم نگرانی از همه چیز نگران کننده تر است با تمام این حرف ها حس خوشحالی از این که نسبت به اندیشه های مختلف حساسم و همه را به راحتی در وجودم راه نمی دهم هم نمی تواند مرا آرام کند

گویا همیشه دلیلی برای برای نگرانی وجود دارد و من به این مسئله عادت کرده ام

به هر حال باید ادامه داد

بالاخره این همه غظمت و شگفتی که من یکی از کوچکترین آن ها هستم و البته موجودی هستم که به عظمت شعور هستی هم واقفم و با این روند استقرایی کمتر می توانم پذیرم که هستی شعور ندارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 17:52  توسط مراد | 
داشتم به زندگی و مبانی ارزشی ام فکر می کردم. همه به نوعی متزلزلند

اصلا انکار حالت ثبات با این رویه ی ما حاصل نمی شود

به هر تقدیر این بار می خواهم از بحران پر معنایی بنویسم.

اگر ما در جایی دیگری مثل آمریکا و اروپا و یا حتی جاهایی به معنایی تکنولوژیکی و مدرن توسعه یافته به حساب می آمدند به دنیا می آمدیم احتمالا دچار بحران معنا می شدیم اما در این دیار بیشتر ما دچار پر معنایی می شودیم و از این وادی به سمت بی معنایی حرکت می کنیم.

کار در جهت های گوناگون و اندبشه های دم دستی که از هر کدام فقط اسمشان را می دانیم (حداقل خود من) و بعد آرمان هایی که گویا با آن ها بزرگ شده ام. همه و همه به نوعی دست به دست هم می دهند تا من را به وادی حیرت و فکرهای احمقانه و گاه توهم های طولانی نزدیک و نزدیک تر می کنند.

در این میان وجدان و آن چه به درد آمدنش عرصه برای من تنگ می کند و گویا هیچ راه گریزی را باقی نمی گذارد، گاه آنقدر به درد می آید با احساس تنفر از خود همراه می شود و باز قصه ی قدیمی امید و توبه و .  . . . .

در این روزگار که ثبات از ما گرفته شده اصولی هستند که گویا از همه بیشتر برای من اثبات شده اند

از این دسته از اصول که از شدت تکرار به نظر مهمترین آن ها هم می نمایاند. نگه داری زبان در پس اندیشه ی هشیار است

نمی دانم چرا ولی به هر حال باید زندگی کرد و برای زندگی دست مایه ایی می خواهی که به این سادگی ها حاصل نمی شود. هر چند راحت به زبان بیاید.

این دست مایه پشتوانه آرامش و تلاش را برای توسعه می خواهد. و آرامش با حذف نگاه سرکوب گرایانه به گذسته و امید به آیند حاصل خواهد شد.

از همه چیز به بگزیریم معنای زندگی ما در کثرت هم با وحدت خدا معنا می یابد

کاش دل ما آهنگ یکی کند.

آن یکی که بی نشان و پر نشان است


+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 19:43  توسط مراد |