تبليغاتX
واپسین دغدغه
دل نوشته
در این اوضاع فکسنی فقط من موندم و تمام دغدغه هاو
دغدغه آن زمان رنگ پاک نشدنی به خود می گیرد که بدون دلیلی تمام وجودت را فرا گیرد، احساس یس خودی و بی خود بودن، آنکه چقدر وهم آابود زندگی می کنی و یا زندگی را تا به حال جدا نگرفته ای . . .
با تمام وجود حس می کنم که دنیا جدی نگرفته ام همه کارها و جدیت هایم بازیچه ای بیش نبوده
می خواهم به شدت منزوی شوم ولی این خیال لایتناهی مانع می شود. ناچارم به آنکه تمرین کنم و سر برنیاورم تا زمانی بالاخره از کویر وحشت سر سلامت بدر برم
بیست و اندی سال را فنا کرده ام بی آنکه بدانم چه می کنم
بی آنکه فنی بیاموزم
و یا اراده ای داشته باشم
اگر لوکوموتیو های جامعه بنودند این اراده پوشالی من هیچ مسیری را طی نمی کرد
کاش می شد یک لحظه حتی یک لحظه خودم می بودم
دل به وسعت آیینه ها موازی گرفته است
نمی دانم شاید بتوانم فرار کنم
یا حداقل بجنگم
شاید باید انتظار را کم کنم
و سکوت کنم
تا حداقل به آن چه حد انتظارم از خودم است برسم  و یا آنکه به حدی که دیگران از من انتظار داردند و یا من را به آن چشم می بینم
احساس می کنم بسیار کوچتر از آن حدی هستم که دیگران به من نگاه می کنم
باید به حد مطلوب برسم
که شرط اول آن اراده است
 اراده محکم و استوار
+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 18:41  توسط مراد |