تبليغاتX
واپسین دغدغه
دل نوشته
دلم باز به تمنای کارهای گذشته، افسوس های تکراری را پویش می کند.

من می خواهم با تمام وجود خالص باشم ولی همیشه راهی برای بر هم زدن این خیال واهی وجود دارد

اما ایمن بار چون می دانم می خواهم چه کنمن این طور نخواهد شد

با تمام وجد مشق تجلی را تکرار می کنم

من تنها تو را می خواهم

درونم آکنده از حالت های متفاوت است

از دیدن یک انسان تا التهاب با او بودن تا اغراف در حرف های ابتدایی و بسیاری از امور این چنینی

می خواستم که تنها تو را بخوانم ولی حسادت ندانشتن مه رویان و مه سیرتان نمی گذارد

در کمترین معنا مرا به وادی عقده های سرکوب شده می کشاند

خدایا خودت پناهم ده که جز تو کسی را ندارم


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 19:34  توسط مراد | 
فصل، فصل اضطراب و نگرانی برای انسان هایی است که می خواهند نگاه خود را به مسائل زنده و سالم نگاه دادرند

یاس و ناامیدی همه جا را فراگرفته و انتظار فرج همه را خسته کرده است

من هم یکه و تنها در این سالها بدون یاور و همراه در مسیر زندگی می دونم

می دانم که بسیاری از آدم ها آنچه دارند را یک شبه به دست بیاورده اند که من بتوانم یک شبه همه آن ها را کسب کنم

اما نمی دانم که چرا این دل ما عادت پویش عادت های تکراری را کنار نمی گذارد

با تمام وجود هم که بدانم من همینم که هستم باز هم نگرانی از همه چیز نگران کننده تر است با تمام این حرف ها حس خوشحالی از این که نسبت به اندیشه های مختلف حساسم و همه را به راحتی در وجودم راه نمی دهم هم نمی تواند مرا آرام کند

گویا همیشه دلیلی برای برای نگرانی وجود دارد و من به این مسئله عادت کرده ام

به هر حال باید ادامه داد

بالاخره این همه غظمت و شگفتی که من یکی از کوچکترین آن ها هستم و البته موجودی هستم که به عظمت شعور هستی هم واقفم و با این روند استقرایی کمتر می توانم پذیرم که هستی شعور ندارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 17:52  توسط مراد |