![]() |
![]() |
|
| دل نوشته |
|
شاید تمام شود
آنچه که داریم و با توهم و زندگی عاشقانه سپری می کنیم واقعا در آستانه اتمام است من که دیگر طاقت ندارم می نویسم و با نوشتن به خود اصول جدید را القا می کنم این که تامل فلسفی در مشاهدات روان شناسی سیمایی جدید به زندگی ما می بخشد اینکه بدانیم ذات تغییر از کجا شکل می گیرد من می دانم و قطعا هم می نویسم تا با هر حرفی که هست به این نکته برسم آغاز نویی در واقع بین بودن است و واقع بینی یعنی پذیرش محدودیت های روانشناسانه انسان در شناخت یعنی این که می دانی که نمی دانی به آنچه می دانی یا درک می کنی پایبند باش به آن که کارکرد را بیابی در دریایی امید خود را پرتاب کن که این چیزی جز ایمان و زندگی دیدارانه نیست شادی و آرامش در پی امید خواهد آمد من با تمام وجود به تامل در معنای زندگی می پردازم اما امری است که نمی توان با تمام وجود به آن پرداخت بلکه با تمام وجود آن را درک می کنم و از کارکرد بی غمی در عین درک کامل غم بهرمند می شوم شاید جمله ای شبیه این که هزار آفرین بر غم یار |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 10:10 توسط مراد |
|
|
سلامی به گرمی همه ی توهم هایی که ساعت ها مرا مشغول می کند
مخلص کلام این که با ایمان زندگی شوری دیگر می یابد در این سال ها من مانده ام خیل کارهای بی انتها با یاد حق به تداوم راه می اندیشم با ایمان کامل هر چند که می دانم انتها را نمی دانم ولی همین کارها را خوب و کامل انجام می دهم ظرفیت خواست من لا یتنهایی است پس بی خستگی ادامه می دهم در این زمان است که گویی کارهای گذشته هم رنگ دیگری به خود می گیرید نه مایه عذاب وجدان بلکه مایه رهایی از اشتباهات گذشته و دلهره های آینده نیز راهی برای رهایی و پر پرواز اندیشه ها و زندگی بی تفاوت است گویا هر گاه مسئله معنا داری در زندگی مطرح می شود مسئله بی معنایی را هم با خود می آورد لذا با استعانت از معنا راه به دریای بی کران ایمان با فرض وهمی بودن ان شیرجه می زنیم در این پرش که به وسعت کل زندگی آدمی است قطعا روابط استقرایی و حالات روحی همه از جنس زدگی می شود شوق دانایی و انجام صحیح کار و تطوری که رنگ تکامل متناسب با عرف زمان به خود می گیرد اهم لذت های انسان می شود دیگر همین من چنین که می نمایانم و البته سعی به نمودن حالتی هستم که هر روز بهتر از دیروز بشود پایان |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 11:41 توسط مراد |
|
|
راهی است پر از لحظه های بیم و آشوب
در این مسیر به کجا می رسیم نمی دانم لابد این زندگی رنگی نو می خواهد نمی دانم چرا و لی تا به حال آن چه که فکر می کرده ام هیچ کدام جامعه عمل به خود نپوشانده در این میان حتی نوشتن هم رنگ دیگری به خود گرفته است می خواستم خوب اندیشه کنم اما چه حاصل که کار به ناکجا رسید من به خاطر تمام رفتارها و حتی اشتباهاتم خودم شده ام پس نمی توانم از ان فاصله بگیرم و اصلا در نتیجه این تضادهاست که من حیات می یابم و امکان ابداع برایم فراهم می شود سکوت به چه معناست و این که چرا من ساکت نیستم سکوت به اندازه تمام عالم دانش می خواهد تنها کسانی می توانند سکوت کنند که به اندازه تمام مردم می توانند صحبت کنند راستی که چه روزگاری شده من مانده ام بار غم های تکراری من مانده ام تمام لحظه هایی که باید بماند من مانده ام خرباری از اندیشه های ناگهان که به من می گوید شهامت بودن در گرو دلداگی به تمام امور و شونات هستی است خدایا می خواهمت چرا که تو مرا آفریدی فکرت هرزه گرد است و روانم بیشتر کمال جو و این که کمال را در همه چیز حتی امور پست می خواهد عجیب است اما به هر حال را بهتربهزیستی حال است همین |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 20:23 توسط مراد |
|
|
صحبت از تمام لحظه های ناب بشری است
در آن جا که اضططراب ها رخت بر می بندند می دانم که استرس و اضطراب شرط لازم بقا و زندگی سالم است ولی می دانم که جز اندیشه های خطا نمی توانم برانم راستی آخر این روزگار پر ادعا چه می شود این کارهای ما که همه از بی مبنای به رذالت های بشری پناه می برم اموری مثل ریا کاری و خود بزرگ بینی و توهم خدایا گویا اگر به کفر به طاغوت پیدا کنم دیگر نمی توانم به تو برسم عجب روزگار کافر سازی است جمله کسانی که وقتی فکر می کنند پوچ می شوند وهر گاه عمل می کنند به سمت رذیلت ها پیش می روند واقعا روزگار مسخره ای شده اما این حالت غم هایی که گویا عادت شده امان من را بریده است ای یزرگوار کاش می توانستم راهی برای یافتن تو می یافتم تا بتوانم به اندیشه های بدتر پشت کنم من می خوانمت ولی با دلی که گویا نیست در این روزگار فقط من ماندم و جهلم و البته دلواپسی ها را می روم و تو را می خوانم راه زندگی از مسیر عمل درست می گذرد و بی مینایی فرصت بی غصگی را به من نمی دهد کاش می شد بی غمی را تمرین کرد من با تمام وجودم بی غمی را می خواهم ولی گویا ترک این عادت سال ها به طول خواهد انجامید من در اندیشه کارهایی هستم که بتوانم کمی این فضا را بر هم زنم می دانم که می توانم کافی است که بخواهم قطعا در هر کاری فقط به آن فکر می کنم فکر های دیگر هرکدام سر جای خودشان مهم تقویت چیزی که ا رده می خوانندش هر چند که ظاهری باشد چرا که به وضوح تفاوت با ارادگان و بی ارادگان معلوم است سکوت خوب ولی نمی توان از آن چه که در ذهنم شکل گرفته گریزی داشته باشم( که بعضی ها به آن ویژگی های روانی می گوینند) دیگه دارم زیاد می تویسم اما این نوشتن هم برا خودش نعمت بزرگیه تمامش کنم که دیگه بسه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 20:37 توسط مراد |
|
|
من و اين همه تنهايي وحشت
خدايا باور نمي كنم كه چنين شده است خسته و تنهايم من تنها تو را داشتم كه كم كم از لغت نامه بشري حذف مي شوي من مي مانم با باري از غم ها باري از دل هايي كه در دل بودن خودشان هم شك كرده اند نكند به راستي ما جز تحريكات الكتروشيميايي چيزي نباشيم . . . بارها غبطه انسان هايي را خورده ام كه از نظر من متوهم اند و خود را به خواب زده اند و يا واقعا خوابند نمي دانم چرا ولي به هر حال بايد با تمام وجود به اين نكته ام واقفم كه ممكن است كه آن ها چيزي ديده باشند كه من نديده ام اي مهربان من با اين دل و ذهن درمانده از انباشت حرف هاي نو به سمت تو تكيه مي زنم هر چند غير عقلاني اما باز هم مي خوانم تا مرا به سمت راست هدايت كني در ايمان به تو چون غواصي كور تنها شبرجه زدن را آموخته ام شايد اين دريا هم خشك باشد ولي هر چه هست اين آخرين تير در تيردان من است اي بزرگوار آن لحظه ها كه تو را مي بيتم بي اختيار به اوضاع امروزم خواهم خنديد اميد مرا بي اميد مگذار |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 14:11 توسط مراد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|