![]() |
![]() |
|
| دل نوشته |
|
من و اين همه تنهايي وحشت
خدايا باور نمي كنم كه چنين شده است خسته و تنهايم من تنها تو را داشتم كه كم كم از لغت نامه بشري حذف مي شوي من مي مانم با باري از غم ها باري از دل هايي كه در دل بودن خودشان هم شك كرده اند نكند به راستي ما جز تحريكات الكتروشيميايي چيزي نباشيم . . . بارها غبطه انسان هايي را خورده ام كه از نظر من متوهم اند و خود را به خواب زده اند و يا واقعا خوابند نمي دانم چرا ولي به هر حال بايد با تمام وجود به اين نكته ام واقفم كه ممكن است كه آن ها چيزي ديده باشند كه من نديده ام اي مهربان من با اين دل و ذهن درمانده از انباشت حرف هاي نو به سمت تو تكيه مي زنم هر چند غير عقلاني اما باز هم مي خوانم تا مرا به سمت راست هدايت كني در ايمان به تو چون غواصي كور تنها شبرجه زدن را آموخته ام شايد اين دريا هم خشك باشد ولي هر چه هست اين آخرين تير در تيردان من است اي بزرگوار آن لحظه ها كه تو را مي بيتم بي اختيار به اوضاع امروزم خواهم خنديد اميد مرا بي اميد مگذار |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 14:11 توسط مراد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|