![]() |
![]() |
|
| دل نوشته |
|
صحبت از تمام لحظه های ناب بشری است
در آن جا که اضططراب ها رخت بر می بندند می دانم که استرس و اضطراب شرط لازم بقا و زندگی سالم است ولی می دانم که جز اندیشه های خطا نمی توانم برانم راستی آخر این روزگار پر ادعا چه می شود این کارهای ما که همه از بی مبنای به رذالت های بشری پناه می برم اموری مثل ریا کاری و خود بزرگ بینی و توهم خدایا گویا اگر به کفر به طاغوت پیدا کنم دیگر نمی توانم به تو برسم عجب روزگار کافر سازی است جمله کسانی که وقتی فکر می کنند پوچ می شوند وهر گاه عمل می کنند به سمت رذیلت ها پیش می روند واقعا روزگار مسخره ای شده اما این حالت غم هایی که گویا عادت شده امان من را بریده است ای یزرگوار کاش می توانستم راهی برای یافتن تو می یافتم تا بتوانم به اندیشه های بدتر پشت کنم من می خوانمت ولی با دلی که گویا نیست در این روزگار فقط من ماندم و جهلم و البته دلواپسی ها را می روم و تو را می خوانم راه زندگی از مسیر عمل درست می گذرد و بی مینایی فرصت بی غصگی را به من نمی دهد کاش می شد بی غمی را تمرین کرد من با تمام وجودم بی غمی را می خواهم ولی گویا ترک این عادت سال ها به طول خواهد انجامید من در اندیشه کارهایی هستم که بتوانم کمی این فضا را بر هم زنم می دانم که می توانم کافی است که بخواهم قطعا در هر کاری فقط به آن فکر می کنم فکر های دیگر هرکدام سر جای خودشان مهم تقویت چیزی که ا رده می خوانندش هر چند که ظاهری باشد چرا که به وضوح تفاوت با ارادگان و بی ارادگان معلوم است سکوت خوب ولی نمی توان از آن چه که در ذهنم شکل گرفته گریزی داشته باشم( که بعضی ها به آن ویژگی های روانی می گوینند) دیگه دارم زیاد می تویسم اما این نوشتن هم برا خودش نعمت بزرگیه تمامش کنم که دیگه بسه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 20:37 توسط مراد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|